خرید بک لینک
سالها پیش شاید بیست سال پیش بچه هم نبودم ،دغدغه این را داشتم که فکر کنم اشیاء چه بلایی سرشان میآید.خاطرم هست که مورچه ها را از بین کاسه توالت نجات میدادم بلکم فرصت زندگی بیشتری داشته باشند ،میدانید که آنها دچار کش آمدگی زمان هستند؟ شاید ۱ ساعت ما برای آنها ده ها سال بگذرد، یا وقتی که قایق کاغذی را توی جوب پر از آب رها میدیدم فکر میکردم که چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد؟ پس خم میشدم و تکه کاغذی را که با آن احساس همزاد پنداری میکردم به خانه میآوردم یا وقتی برگی در میاد باد سرگردان بود میایستادم به گمان خودم نجاتش میدادم، و با خود به خانه می آوردم و لای کتاب ها سرنوشتشان را عوض میکردم، اگر به خانه پدریام بروید هنوز میتوانید لای آن کتابهای تاریخی و اشعار حمید مصدق برگهای خشک شده را پیدا کنید ، خلاصه اینکه یک صندوقچه پر از آت و آشغال داشتم پر از سنگ، برگ،کاغذ و... که دوستان آن روزهای من بودند و هر کدام حکایت دورانی بودند صندوق پر بود از از آنها و شیشه عطر های خالی و غیرو . امروز هم برگی را سرگردان میان باد دیدم و ضمن فکر کردن به سرنوشت برگ برایش آرزوی موفقیت کردم . اگر بیست سال پیش این برگ را میدیدم اوضاع متفاوت بود اما امروز باید او را بسپارم به دست باد، باران، سرنوشت. حکایت آدمها هم همین است گاهی خودمان برگی هستیم در میان باد ، گاهی کسانی که سر راهمان قرار میگیرند برگی هستند در میان باد . اما حالا بیست سال پیش نیست باید آرزوی موفقیت کرد و گذشت ...

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 9:54

وقتی نمی نویسم به مرز ترک برداشتن نزدیک میشوم. بعد تمام سعیام را میکنم که دچار گسیختن نشوم شاید من باید به نوشتن بر گردم. دلم برای نوشتن تنگ شده است. اینجا ساعت دوازده و دوازده دقیقه شب است و زندگی در بیرون متوقف شده است و از درون شروع ، زندگی همچنان ادامه دارد. با معجونی از غم و اندوه و اندکی امید و شاید نیم پیمانه آرزوهایی که میدانی جز تخیل کردنش چیزی میسر نمیشود . اندکی امید هر آنقدر که یک جرقه مانا ست، امید هم در من ،زنده است.

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 9:54

من که هرگز ندیدم آمدنت را ولی ،به نبودنت بیشک نمیارزید.من همیشه مهیّایِ ماندن میشدم، حال آنکه ،ساعتها به وقت فرارکوک شدهبودند.تو بی شک همان، تمامِ کسان،من هستی.لیک،باخماری،مدامِ،نیافتن.فراموشی، و نادیده گرفتن، فراموشی همان نادیده انگاشتن مُزمـِـن است ،نوعی سرکوب نوعی منکوب ،باید اعترافکنم که بدانی ،چیزی میان ما نمانده است،جز همین نوشتهای که ،نمیخوانی!و ماجرایی که نمیدانی ،ماجرایی هم اگر بود،همیشه پیش از زندگی بود.و سهم ما از آنچه میکاشتیم،درو کردن دیگران بود.

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: جمعه 20 بهمن 1402 ساعت: 0:49

این بیقراری ما ماهیتیست، قالب است و قدیمی . بی قراری ها به بازی و بهانه جدید ،پایان نمییابد. مثل عشق،است به شنیدن گویاست،نه به گفتن.و حیف از آنهمه شنوندگی که دیگر نفس نمیکشد.من هیچوقت سخن گفتن را نمیدانستم.سکوت را شاگردی میکردم و البته همین سرانجام است،جایی نرفتن،ماندن.من که جایی نمیروم،به جز همین"ماندن" که میدانم ،رفتن اما مصلحت است،اجبار نیست.لکن صبر مقام است،ابزار نیست. و آنکه میرود در جستجوی شعفی فریبکارانه است نا صبور است .آنکه مقام صبر ندارد، زَهرمیآفریند،زهر گوناگون، پیچیده و کشنده.خلاصه اینکه یک طلب وجود دارد و ما به ترجمان مختلف واشتباه ،درمجادلهایم

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: جمعه 20 بهمن 1402 ساعت: 0:49

ما همان جا، همان روزها ، و همان لحظه ها باید دستها را بالا میبردیم ولی ترسیدیم و به لایه های خود خزیدیم و،افسانه های خود را ساختیم و پرداختیم. ما باید این روز ها را این پاییز ها و زمستان ها این فصل ها را می خوابیدیم ،تا نشنیدن،تا ندیدن،تا نشدنها را نبینیم .فکر میکنم که ما موهایمان را برای چه سفید کرده ایم؟ چه چیز و چه کس ارزشش را داشت ؟ فکر میکنم که میانِ اینهمه "خشکیدن"چگونه زیسته ام ؟ میدانی؟ زندگی فقط به زندگی کردن میّسر است و بس .نه آنچه بر ما گذشت ،و اکنون که دیگر نه طلبی است و نه قراری و بیقراری ، و نه حتی گفتمانی جز آنکه ناگفته میدانیم و محفوظ است . باری زندگی فقط به زندگی کردن میسر است و این تمامِ ندانستنِ من است ،تمامِ آنچه اندوختهام .

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: سه شنبه 26 دی 1402 ساعت: 19:03

جلوی آینه آسانسور غمی كه در چشمان اين مرد موج ميزند که بر تمام كوچهها ،خيابانها ، و کسانی که میشناسم نشسته،نمیدانم آیا میتوانم به تو بگویم عزیزم یا نه! به تو که سالهاست که تو را ندیدهام و صدایت را هم نشنیدهام. انگار که اندازهی قطر کرهی زمین از هم دور هستیم. تو برای من تبدیل شدهای به یک تکه از تاریخ شاید سالهایی که بر من گذشت، برای خیلیها زمان زیادی نباشد. ولی برای من مثل یک عمر میماند. یک عالمه اتفاق... مثل یک توپ اسکواش به در و دیوار و زمین و هوا پرتاب شدهام و بالا و پایین رفتهام.حالا اینجا ایستاده ام و دارم به حس غربتی که بین آدمهای اطرافت داری فکر میکنم . و حالا هم بعد از همه این سالها همچنان همین حس را دارم؛ نگاه کردن به صورتم مثل این میماند که آدم به سراغ انباری خاک گرفتهی یک خانهی قدیمی برود، و آلبوم عکس قدیمیاش را پیدا کند و شروع کند به نگاه کردن عکسهایی که تصویر سالهای گذشته را روی خود ضبط کردهاند. بیشتر آدمهای موفق در زمان حال زندگی میکنند. صبح زود از خواب بیدار میشوند و سر کارشان میروند ، پول به حساب بانکیشان اضافه میکنند و شب با خانوادهشان بیرون میروند و در رستورانهای چرخان خرچنگ میخورند. آنها آدمهای حال هستند. آدمهای باحال، آدمهای خوشحال. گذشتهای ندارند،مدرن هستند،تاریخ ندارند ،خاطره ندارند،تمام زندگیشان در حال برنامهریزی برای آینده است، ولی من مثل یک جسد متحرک روبروی آینه، ته دلم یک غم ملایم نشسته، در حسرت لحظاتی که از دست دادهام، آدمهایی که دیگر هیچ وقت ندیدمشان، و بعد به طرز بیمارگونهای به دنبال آسیب های گذشته هستم ! به راستی دلبستگی و وابستگی آدم از نقطه آسیب شکل میگیرد،من مرد غمگینی را در چشمانم میبینم وچهرهی احمقان

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 15:11

نـــَــه! نه رفیق دوردست، رفیق روزهای دور ، روبراه نیستیم. از کجا بگویم که دلخوش کنمت به روبراهی؟ از کجای این راه دور می توانم لحظه ای را دوره کنم برای ثبت خاطره ای که وانمود کنم که در گذشته ای دور و یا نه چندان دور، اندکی خوش بودیم و گذشت؟ و این روزها که نـــَــه نمی گذرد. شاید همۀ ما با پای پیاده در مسیر خیابان مدرسه در سرمای منفی ۱۵ درجه بی شکایت جا مانده ایم! بی شکایت، بی هویت، بی دلیل و مدام ،هیچوقتهایمان به همیشه ، و همیشه هایمان به هیچوقتها ختم شد ، کاش همانجا یخ میزدیم رفیق

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: جمعه 8 دی 1402 ساعت: 20:20

شب است ، خیلی دیر وقت است و همه خوابیده اند، من بیدارم. یادم رفته خواب یعنی چه. من همیشه آدم کم خوابی بودم، اما این روزها آدم بی خوابی شده ام. بی خوابی خیلی بد است. بدتر این است که از این بی خوابی های مدام حتی خسته هم نمی شوم. حتی یک ثانیه هم خواب نبوده ام. توی بی خوابی، آدم هی فکر می کند. فکرهای بی خود و بی جهت. فکرهای روانی کننده. آدم کتاب می خواند، فیلم می بیند که فکر نکند. نمی شود. آدم زندگی اش را مرور می کند. زندگی را مرور می کند و به نتیجه ای نمی رسد. این خوبی هایی هم دارد. اینکه آدم دیگر اصلا شبیه آدم نیست. شبیه هیچ چیزی نیست. اصلا دیگر چیزی نیست. خودش هم نمی داند چیست. اینکه یکی از تنها ترین موجودات این شهر هستم شکی نیست ، حتما می دانید تنهایی ابدا به تعداد موجودات پیرامون ِ زندگی آدم ربط ندارد. با این حال تنهایی ِ من به یک احساس گم شدن ِ بزرگ مربوط بود بیشتر. به اینکه مدام حس می کردم من را از یک سرزمین و اصلا از یک دنیای دیگر تبعید کرده اند به زمین. به روزهای قبلی و سال های قبلی زندگی ام فکر می کنم. یکسری تصاویر خیلی قوی از زندگی ام جلوی چشمم است. به شکل غریبی آینده برایم مفهومش را از دست داده و حال یک چیزی ست که نمی توانم درکش کنم. گذشته ای هم البته نیست. چون خیلی از روزهای گذشته ام را حتی خودم نمی توانم باور کنم. فقط تصویر های مبهمی ست از چیزهایی که حس می کنم آدم های دیگر نمی توانند بدانند و بفهمند یعنی چه. گاهی دلم می خواهد داد بزنم باور می کنید من از جای دیگری آمده ام ؟ و این حرف را در سلامت عقلی ِ کامل می گویم ، اما خب این کار را نمی کنم. شاید بزرگترین رویای من چیزی ست شبیه دقایق آخر فیلم " پاپیون " و " شاریر " که خودش را به آب می اندازد تا آزاد شود از جزیره.

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: شنبه 5 فروردين 1402 ساعت: 22:28

صفحه بندی